تبليغاتX
دل عاشق به پيغامي بسازه....

دل عاشق به پيغامي بسازه....

 

به نام خدای خواست ها.

گاهی فکر میکردم کارهای تکراری دلزده ام میکند.

حالا دلم برای خرید شاخه گلی برای تو تنگ شده.

مدتی است که دیگر حتی نگاهم به گل فروشی سر پیچ  هم نمیخورد.

نه بعد از دور ریختن گل هایم.(راستی اون روز ها چه زود میتوانستم بگویم خسته شدی؟؟)

بعد از حسی که انگار تو گل های عاشقانه ات را فبلا خریده ای.

انگار حالا که من زود زود دل تنگ میشوم.

تو دیر دیر......

حالا که من به سوی تو میدوم تو آرام  آرام راه میروی.

بعد هم میپرسی چرا گاهی تمام وجودت خنده است و گاهی به تمامی گریه؟؟!!

یادم نیست بعد چه گفتی که دلم ..

دلم نه قلبم..

قلبم بی حس شد.

نبضم میزند اما قلبی نیست.

دوست دارم مرداد تموم شود.

مرداد عاشقونه ای که با هم جشن گرفتیم.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت0:43توسط مارال | |

 

                                                       خدا با ماست

وقتی میگی دوس داشتنمون سر جاشه.

انگار که نیست.

وقتی میدونم اون چیزی که دوست نداریو انجام بدم.

حتی واسه یه ثانیه دلت به رنج بیاد .

اون کارو نمیکنم حتی اگه تمام دوستای دنیارو از دست بدم.

وقتی میخوام عشق را تجربه کنم...این چیزا خیلی کمتر از فدا کردنه جونه.

خودت گفتی ...واسه عشق آدم از همه چی میگذره.

میگذرم تا گذشتننو یاد بگیرم.

این روزا دوست دارم خودمو تو موقعیت های سخت بزارم.

تا تمرین کنم.تمرین کنم که اونقدر دوست داشته باشم .

که هیچ دیگری توان واردشدن به من و تو را نداشته باشد.

کاری که تو دوست نداشته باشی مریمو آزار میده.

و میدونم زمان دوست داشتنامونو یکی میکنه.

چی بهتر از این؟؟!!

میدونی که ما همیشه رو به بالاییم.

 

این روزارو ثبت میکنم که یادم بمونه آسون عاشق نشدم.

+نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت3:46توسط مارال | |

 

                                    یاری میکند من و تو را      .... خدا

این شب ها که خواب دیرتر به سراغم می آید خیلی هم خوب است.

من بعد از مادرم می خوابم.

و ظهر همین شب ها که مادرم قبل از من بیدارم میشود .

عصرانه ناهار میخوریم.

و شب هیچ کدام از ما دیگری را در میز شام نمیبیند.

و همه ی اینها به خواب من بستگی دارد.

شاید هم همبستگی دارد.

همبستگی اش  هم مثبت است.

من بهش میگویم خسوف من.

زمین این جا هر شب ما را بی ماه میکند.

ماه که در آسمان بی نور باشد چشمانم خواب ناک میشود.

می خوابد و تا پایان این خسوف خواب میبیند.

دیشب خواب دیدم : تو حرفی به من زدی که دل غمینم کرد.

و هر چه حرفی دیگر زدی غمینی دلم نرفت.

(دلی که تنگ باشد حکایتش همین است.)

آخرای خوابم هم خبر از یک عکس جدید بود.

عکسی که از بس فراموشش کرده بودی.

شبیه یک کلمه شده بود.....

                                                                                                            انتظار.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت3:45توسط مارال | |

 

اوست یاری دهنده.

شمعی را روشن کرد.

شمعی که یکباره تمامی جاماندن ها را تاریک کرد.

همهمه ی آدم ها در کافه.

 مثل آژیر پشت چراغ قرمزی است که تا ابد همین رنگ است.

فال عشقم را بگیر.

باران که ببارد فالم را می شوید.

و من باز هم قهوه می خواهم.قهوه ای با طعم تو.

دوربین روی تایمر است.۱۰ ثانیه.

به ۱۰ که برسد خدا از ما عکس میگیرد. 

لرد من.

در آرامش بعد از اوج..

در همان لحظه که همه چیز ساکت و پر از هیچ است.

من ایمان آوردم به آغوشی که سرشار از حس و دم است.

دم عاشقی.

دم ما دمادم پر میگیرد بی هیچ دمی.

+نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت2:48توسط مارال | |

 

پر از یاد خدایی که در آینه تصویرش را می نوشم.

همه چیز خاموش است.

صبح من گوشی تو .

نگرانی.

آسمان سفیدی که رگه های سرخ زندگی دورنش مرا غوغا میکند.

حس تعلقی جاوید.

اما

عکسی در خودآگاه من نقش میبندد.

ناخودآگاهم را به صلیب می کشاند.

زنگ میزنی.

با گوشی خاموشت.

صبح من شب شده است.

نگرانی اما ........

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت16:16توسط مارال | |

 

یه نام ساکن جاوید.

دلم رنگ می بازد قدر آشناترین دری که باز میشود نیمه شب.

اتاق آبی من پر از صدای ماست.

پر از ایستادن پشت پنجره ی انجیری اتاقم.

تو آستانه ی من میشوی.

(امسال عید سفره ی هفت سین مریم پر از اسمارتیزهای رنگارنگ بود.)

خوابی که مرا با خود برد به بیداری تو.

بیدارم تا طلوع آنچه که تو حاضری تمامیت را بدهی برایش.

میشناسم مرا وقتی تو در من ما میشوی.

بیدارم تا رسیدنمان.


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت2:33توسط مارال | |

      

        بزرگ خالق من .

قلبی که برای من می طپد.

نگاهی که نا خواسته شد دیدار.

 

من تنها تر از آنم که تجربه ها را فرصت دهم.

من خستم.

گاهی آن طور که می خواهم پیش نمیرود.

 شاید همیشه.

دیگر نقابی باقی نیست....

هر چه هست..هست همین.

گاهی حسودی می کنم به دهاتی که عاشق است.

 

چه پر خالیست دلش از فهم من.

دلم خواست همیشه در سفر باشم.

دور و همیشه. حس سراب/

 

آینده کجای امروز من است؟؟!!

تو بگو..

          کمی تند تر..

من خستم........

 

+نوشته شده در چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت4:20توسط مارال | |

 

به نام پدید آورنده.

لبخندی مرموز برقاب دلم.

رنگی از تلاطم من که پر از حس است.

آوازی خاموش.

خواستن .... خواستن آنچه که تویی.

از با تو بودن تنها بودن را می خواهم     تو مال دیگری...

کافه ی خاموش دلم.

و صدای تو که اخرین نفری هستی که آن را ترک می کنی.

و خودم که در کنکاش حقیقت سربی روز های دور کسی را می خوانم. 

کسی که چشمهایش تیله ایست و دلش خالی از حسرت  گریه های شبانه.

در این روزگار.

لنز دوربینم دنبال تصویر گنگیست که رد هوایی تازه بر آن باشد.

با توام......

سکوتت ر ا رها کن ! برای پرواز یک پنجره ی باز هم کافیست.

+نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت19:21توسط مارال | |

 

به نام خدای من.

امشب چهره ی ماه.

امشب.

امشب.شب تولدم.

تولد من. چهره ی کامل ماه .

امشب .شب تولدم چهره ی کامل ماه حکم امید است.

تولدم. و من واقعا امیدوارم.

 ماه قشنگی که شاهد آرزو هامه .

صدای خنده هامو میشنوی .

از ته دل می خندم.

بی بهانه می خندم.

دوستان تبریک گفتند.

و من چقدر ساده و  بی بهانه خوشحال شدم.

از تبریک از دوستام از خواهرم از مامان از بابا.

ماه کامل شب تولدم را به فال نیک می گیرم.

و خدای زیبا....

(من و همه ی کسایی که تو این ۲۰سال زندگی

همراه من بودند را خوشبخت کن .)

تولدت مبارک مریم  

+نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت18:35توسط مارال |

 
به نام ابدیت محض

روز های غمگینی گذشت.

عمه خسته شد از دنیا.

دنیا گریان از درد کشیدنش.    و    رفت.

زهره ی خوبم. گریه ی تو را تاب نداشتم .

در آغوش هم که گریستیم.

تو را نزدیک تر از هر زمانی حس کردم.

غمی مشترک .مادر بزرگی که رفت.

و  من مریم......

پر از غم این روزها به خوشی هایی فکر می کنم که در راهه.

و با ما بودن را انتظار می کشه.

سکوت می کنیم و صبر.

و آوای پاییز.حس نوستالژیک روزهای مدرسه.

بارانی برای همسفر شدن.

برگ هایی که عاشق صدای پاییزی شان هستم.

و کوچه باغ من که تنها تر از همیشه مرا می خواند.

شاید برای رفتن به کوچه باغ هم بهانه ای می خواهم.

این روز ها کی بی بهانه زندگی می کند؟؟

سکوت می کنم.......................

به احترام تمام بهانه ها.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت13:32توسط مارال | |